تبليغاتX
كف شهر
ماحصل كف شهر بودنم است

زیر پوست شهر . . .

جمعه حوالی ساعت ۱۰:۳۰

!. . . از میدان نقش جهان به سمت

.خودم هم نمیدانستم کجا ، اما مطمئن بود هرجا برویم از پیش تعین شده نیست

،قدم به قدم، اما یکی در میان عقب می افتادم

. . .به هر بهانه ی که میشد تصویر ثبت میکردم تا فردای خاطراتم روشن تر از امروز باشد

از کوچه پس کوچه های بازار که برای منه دانشجوی اصفهنی غریبه بود ارارم ارام گذشتیم

. . . روز تعطیل بودو همه جا بسته ، اما

اما با کمال اعتماد به نفس وارد تیمچه های که در نیمه باز داشتند میشدیم

از وقف نامه گرفته تا نقوش جذاب مساجد و سراهای حاشیه بازار و یا معماری گیرای تیمچه ، که بی اراده مجذوب ان میشدم و انگار نه انگار که من تنها نیستم

ای بابا . . . .( اینها همه حاشیه بود

. . .از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است

بالاخرهمقصد از میدان نقش جهان به سمت میدان کهنه (سبزه میدان ، میدان قیام ،میدان امام علی ، میدان عتیق ، میدان . . . )تعین شد !

.از کوچه های خلوت بازار به کوچه های شلوغ پر ترس رسیدیم

! شلوغی معنای ترس نداشت اما غریبه های که میشناسیشان چرا

. . .حالا که فکر میکنم ان روز چقدر پر غرور و پر ترس بی تفاوت از کنار همه ی انها گذشتم

. . .شایدروزی من هم

...کیفم را محکم گرفتم که مبادا

ادم های با رنج سنیه ازچند روزه تا چندین و چند ساله

از کتاب های دهه ی۵۰ بگیر که صاحبشان اول و اخر خود فروشنده است ، تا جاروبرقیه قرمز رنگ مادر بزرگم که هنوز با سلام و صلوات کار میکند و ممکن است بهنه ی شادیه یک نو عروس باشد ، یا کهنه لباسهای من و تو که ستاره ی لبخند شب عید را روی لب غنچه های کوچک ان حوالی مینشاند

شاید دزد بازار و شاید خورده بازار بود ، فرقی نمیکند ، اما بی شک انجا از

ـ شیر مرغ تا جان ادمی زاد هم بود

!میان این هیاهو بازار صدای پهلوان نامی هر دو نفر ما را به سمت خود کشاند

شاید این بدترین سکانس بازار بود

دو پهلوان و جکی

یکی چاق و دیگری ریز نقش تر ، معرکه بر پا کرده بودن

نمیدانم درست یا غلط اما دلم به والای اسم محمد (ص) و اولاد او گواه است

شاید بهانه ی برای سلام بود اما اینجا برای من معنی نداشت

:اما من نمیفهمم ، شاید تو بفهمی که

چه لذتی دارد وقتی چهار چرخ ماشین از روی انگشتان و یا سینه ی (القلب حرم الله . . . ،سینه ی که جایگاه قلب است و قلبی که جایگاه . . . ) انسانی به اختیار میگذرد و یا بازو و شانه های که میتواند مأمن بی پناهان باشد و به دست زنجیرهای بی امان

،و یا

حیوانی که ازاد افریده شده و بی اختیار مورد ازار قرار مگیرد

تا جمعی انسان (همانی که عرش در لحظه ی میلادش به پای او سجده کرد ) بخندند و جمعی دیگر پول به جیب بزنند

اما به چه قیمتی ؟؟؟

آه از این مخلوق سر به هوا

((یادت باشد من و تو یک بار فرصت نفس کشیدن ))

نوشته شده توسط  در ساعت 23:29 | لینک  | 

اصفهان

خیابان سپه

نسبتاً قدبلند، لاغر، سیه چرده، فکر کنم از اهالی جنوب است.به دیوار تکیه داده است و هرکسی که از روبرویش عبور می‌کند، می‌گوید: «سی‌دی، فیلم، کارتون، آهنگ...» روبرویش می‌ایستم. ازش می‌پرسم: «سی‌دی پریسا هم داری؟»
- آره، همه‌چی هست... فیلم، از هرنوعی که بخوای، خانوادگی، جشن تولد و س.ک.س.ی و ...
- دونه‌ای چند؟
- ۱۵۰۰
- اوووه... چه خبره ۱۵۰۰؟ رفیقت می‌گفت دونه‌ای ۵۰۰.
- آمو. ما مثل بقیه نیستیم. که بهت سی‌دی بندازیم، بری تو خونه ببینی تام و جری به جای فیلم استخر بهت بندازن. ما نون حلال می‌خوریم...

نوشته شده توسط  در ساعت 0:8 | لینک  | 

تهران

سینما فرهنگ

تبلیغات در حال پخش شدن است و هنوز تماشاگران در حال ورود به سالن زیبای سینما فرهنگ و پیداکردن جای خود هستند

در ردیف پشت سر ۲ پسر در حال صحبت کردن با یکدیگر هستند

نشستن توی سالنش خیلی حال میده ها تا حالا نیمده بودم

این‌که خوبه. بابام تعریف می‌کنه می‌گه زمون شاه تو سالنای سینما تماشاچیا راحت سیگار می‌کشیدن. فکرشو بکن!

ـ شوخی نکن! ‌جدی؟ خفه می‌شدن که!

نه بابا وهواکش داشته.تازه مشروبم سرو میشده

اَه! پس چه حالی می‌کردن!

ـ آره. مشروب هم تو سالنا سرو می‌شده. این‌که چیزی نیس. می‌گفت حتا یه بار...

صداش کمتر کمتر شد وناگهان و فقط چند لحظه بعد شلیک خنده‌ی هردوشان را می‌شنوم.

نوشته شده توسط  در ساعت 19:51 | لینک  | 

اصفهان

از پل بزرگمهر نا ميدان احمدآباد

تاكسي پيكان زرد رنگ

ـزهرا! برو بالا! بدو ديگه!

دخترك سوار مي‌شود؛ سه چهار سال‌ش بيش‌تر نيست.صورتش سياه است مثل اينكه ساعتي پيش گريه كرده باشد قدش هنوز مثل آدم‌بزرگ‌ها بلند نشده كه مجبور باشد توي ماشين «بنشيند». پس وسطِ صندلي‌ عقب مي‌ايستد و دو دست‌ش را مي‌گذارد روي بالشتك‌هاي صندلي‌هاي جلو. و خيره مي‌شود به شيشه‌ي مقابل

مادرش زني جوان است كه از ظاهرش ميشود حدس زد از قشر ضعيف جامعه است

 راننده                 خورد نداشتي؟

مسافر جلويي       نه. شرمنده!

راننده از داخل آينه ما ـ عقبي‌ها ـ را مورد خطاب قرار مي‌دهد.

راننده                شما! كسي يه پنجاه‌تومني نداره؟

در زمان بيخيالي من و زن حوان،زهرا سريع با دست گوشه‌اي از بالاي بلوز زردرنگ‌ش را مي‌كشد. (يعني كه از جيب‌ش پول درآورده) و دست حاوي پول خيالي‌ش را به طرف راننده دراز مي‌كند. راننده اول چند لحظه‌اي به دست كوچكي كه به طرف‌ش دراز شده نگاه مي‌كند و بعد، بي‌تفاوت، ميان پول‌هاي روي داشبورد دنبال پنجاه‌تومني مي‌گردد.

زهرا، آرام، دست‌ش را پايين مي‌آورد و پول خيالي را داخل جيب خيالي مي‌گذارد.

 

نوشته شده توسط  در ساعت 23:24 | لینک  | 

اصفهان

چهارباغ بالا

خانواده ای ۳ نفره ((دختری ۴-۵ ساله/پدری ۲۸ ساله/مادری ۲۵-۲۶ساله))

پدر و مادر در حال صحبت کردن با یکدیگر و دختر در حال رصد مغازه ها

دختر:بابا یدونه از این ارگ خانوادا برام بخرید؟

پدر:از کودوما؟

دختر:ازینا

مادر:الای قربونت بشم آخه اینا که ارگی خانواده نیس اینا پیانوس.

دختر:پس چرا ارگی من اینقد کوچیکه؟

نوشته شده توسط  در ساعت 14:37 | لینک  | 

و کف شهر متولد شد برای انعکاس دیده ها و شنیده های خود از کف شهر. تمام نوشته ها مستند و واقعي است. البته ممكن است گاه خواسته و ناخواسته متن‌ها اندكي دست‌كاري شده باشند و آرمانشهر کف شهر .............................................................................................

دوست دارم بنویسم فارغ از همه ی ملاحظات

نوشته شده توسط  در ساعت 21:51 | لینک  |